صبح زیبای من

صبح است ههوا قشنگ است هنوز اثراتی از باران دیشب بر در و دیوار شهر باقی مانده

آن هوای ملس بوی خاک نم خورده که از بچگی تا به حال دوستش میداشتم

هر از گاهی صدای قمری ها که تو را به بچگی و خاطرات خوش کودکی پرتاب میکند

و از همه مهمتر اینکه تابستان است با این هوا که در می آمیزد

خاطراتت را قوی تر میکند

حساط بچگیها که پر بود از عطر گل های هفت رنگ و از همه مهمتر بوی عطر پدربزرگ

چیزی که سالهاس بویش از مشاممان پر کشیده

باز هم صدای قمری یا همان یا کریم را میشنوم

یادم می آید آن روزهائی که این حیولنات زبان بسته به خیال خودشان در جائی دور از دسترس همه تخم میگذاشتند و نهال بانو جایشان را شناسائی کرده بود تخمشان را دست کاری میکرد

بعدازظهر ها و آب پاشی از بالا تا پائین بوی سیمان نم خورده زیراندازی در پشت بام و خوردن شام در آن هوای قشنگ

رفت و آمد هواپیماها در دوردست و انگشت اشاره پدربزرگ که سعی در دنبال کردنشان و نشان دادنشان به ما داشت

خوابیدن در آن هوای زیبا که گاها نیمه شبها به سردی میگرائی و پتوهائی که تا روی صورت بالا می آمد

هر از گاهی بارش بارانی و پناهنده شدن با شدت و دو به داخل خانه

روزگار سرچشمه رفتن با پدربزرگ و انواع و افسام شسرینی جات و از همه مهمتر و دلچسب ترشات قطاب و پشمک

چمیدانستیم که در آینده مشتی از اینها در فریزرمان آب خنک میخورند و .....

کودکی هایم دوستت دارم..........

/ 0 نظر / 39 بازدید