امروز من..........

سلام سلااام

صبح ساعت 8 و نیم یه ربع به 9 پا میشم بعد از اون جائی که جممون مرض گرفته............مال شما هم گرفته آیاااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟چند روزیه

هی تلاش میکنم که این عش ق ممنوعو ببینم که بازم نمیشه آخرسرم 9 و ربع برقمون کلا مرخص میشه

البته قبل از اونم یه سر تو کامپیوتر میامو یه سری چیز میز میخونم.........میل و مسنجرمو چک میکنم و .........

یه ربع 10 دخترک کلاس داره تند تند آماده میشیمو میریم بیرون

چند تا مامور برقو میبینیم که در حال کابل کشی و سیم کشی و از اینجور کاران

 

بعدازظهر مامانم میگه که دیشب نصف شب کابلای حاج خانوم اینا رو دزدیدن همه چیزای برقیشون از جمله آسانسور و یخچال و ....اینا همه سوخته

میگم این دزدا چه ذهنای خلاقی دارناااااااااا

چند روز پیشم داشتم میرفتم پیاده روی دیدم یه گدائه یه سیم نیمیدونم چند متری رو برداشته بود کرده بود تو صندوق صدقات حالا چجوری از توش پول در میاره خدا عالم است؟؟؟؟؟؟؟

بعد دیدم همینجوری نمیشه از کنارش رد شم وایسادم همینجوری با خشم نگاش کردن از همون نگاها که لرزه بر تن ...........میندازه بدبخت زودی سیم میماشو کشید بیرونو اومد که بیاد تو پیاده رو. منم دبرو که رفتی

حالا انقدم ترسیده بودم همش چند لحظه یه بار برمیگشتم پشتمو نگاه میکردم مبادا با چاقوئی چیزی بیاد بزنه تو کمرم

یاد این فیلمای پلیسی افتاده بودمنیشخند

یواشکی در گوشتون بگم که راست راستش به غلط کردنم افتاده بودم که بابا آخه به تو چه با این گداهای بی سر و پا در میفتی یهو بیان بزنن بکشنت کی میخواد جواب بچه هاتو بده؟؟؟؟؟؟؟؟

بعدشم که حالا این صندوق نشد یکی دیگه تو جون خودتو به خطر میندازی که چی

یعنی همه این فکرا تا لحظه ای که برسم تو پارکو خیالم راحت بشه همش تو ذهنم رژه میرفت در عین حالیم که هی برمیگشتم پشتمو نگاه میکردم........

..............................................

و اماااااااااااااااااا

امروز بعد از کلاس دخترک 11 و نیم که رسیدیم خونه بعد دیگه 12 من بیهوش شدم تا 12 و نیم

بعد که پاشدم یهو عین اینائی که جو گرفتتشون گفتم بچه ها حاضر شین بریم استخر

آخه دیدم دیگه آخرین روزه بعدشم که ماه رمضونه بعد از اونم که کی حال داره هر شب ساعت 12 بره

البته ناگفته نماند که پارسال  چند باری خودم تهنای تهناااااااااا در کمال شجاعتخوشمزه ساعت 12 و رفتمو 2 بسیار بسیار شیک برگشتم خونه

ولی باز یه کم سخته دیگه هیچی پا رو گذاشتیم رو گاز و ده دقیقه به 1 اونجا بودیم

طبق معمول من اول پریدم تو سونا انقدم که داغ بود و بخار داشت حال آدم جا میومد اول دور تا دور لبم شروع کرد سوختن بعدشم صورتمو بعدم دیگه اونجائی که نشسته بودم زیرم داغ شده بود از ترس اینکه مبادا بسوزمو جزغاله بشم پریدم بیرون وگرنه که آبجیتون هنوز طاقت اون تو موندنو داشت

بعدشم که دیگه نه دوشی نه چیزی مستقیم تو حوضچه آب یخ

یعنی انقد این حوضچه هه رو دوست دارم که خدا میدونه

اصلا سونا رو به خاطر همین حوضچهه دوست دارم اینکه میری اون تو و حسابی ریلکس میشی و عینهو مرده ها جم نمیخوری و .......بعدشم که دیگه تو سرت شروع میکنه ضربان زدنو.......

خلاصه...خودتون میدونید دیگه.........

بعدشم که رفتم تو استخر به بچه ها ملحق شدم بهم گفتن چه قرمز شدی........

تو اون حیص و بیصم یه زنه اومده میگه سوناش امروز خیلی خوبه حسابی بخار داره

یه خنده نیمچه ای تحویلش میدمو سرمو بالا پائین میکنم حوصله حرف زدن با آدمای غریبه رو ندارم

خودمو تو آب همینجوری رها کردم یه حالت خلسه ای که بعد از سونا به وجود میاد

یهو یه کاره بر گشته میگه بیا راه بریم

همون موقع یه لحظه با خودم فکر میکنم که اااااااااااااااااااا مگه ننتم باباتم که بیام باهات راه برم

میگم نه فعلا حس راه رفتن ندارم...........

بعدشم که عین این خنگا میرم خودمو میرسونم به دیواره استخر و به شنای بچه ها تو اون قسمت عمیق نگاه میکنم

فکر کن بچه ها بلد باشن ننشون عین بز وایسه اینور نگاشون کنهزبان

بعدشم که اومدیم خونه از 4 تا 6 بیهوش بودم

ساعت 8 و 10 دقیقه ام رفتم پیاده روی امروز رکورد زدم رسوندم به 1 ساعت .........9 و 10 دقیقه خونه بودم

ولی مشکلم شاممه که نمیتونم تا 11 اینا بخورم بعد از اونم حسابی سنگین میشم

احتمالا دیگه شامامو قبل از پیاده روی ک و ف ت کنمنیشخند

ولی یک هوائی بود امشب که بیا و ببین..........

پ ن : الان یه حالتی شدم که دوست ندارم کامنتها رو تائید کنم.........دوستان عذرخواهی منو پیشاپیش............ماچ

دوستون دارم ،بای

/ 0 نظر / 27 بازدید