بوی کاغذ رنگی.......

همینطور که دارم با دخترک زبان کار میکنم ناخوداگاه کتاب رو به سمت صورتم میبرم......چه بوی آشنائی

و باز هم ناخوداگاه پرتاب میشم به دوران کودکی

به کوچه های تنگ و باریک محل بچگی یاد اون کوچه خوش آب و رنگی که در ابتدا سلامت بود و بعد از جنگ و تعدد شهدا به ............ تغییر یافت

خونه کوچیک و اتاقهای تو در توش که پر از صفا و قشنگی بود

اون حوض کوچیکه کنار حیاط که تابستونا یه چادر یا پارچه پاره پوره دورش میکشیدیمو به خیال خودمون محافظت میشدیم و میپریدیم توش

قنادی هویزه که پاتوق من و پسردائیها بود

داروخانه فارس که تو کوچه بغلیش ساندویچی بود آآآآآی ساندویچ نصفه کتلت میخوردیم که دیگه حالمون از هر چی ساندویچه به هم میخورد

پاساژی که هنوزم که هنوزه هستش اون وقتا تو چشمای بچگیم همه جاشو آبی میدیدم نمیدونم هنوزم آبی مونده یا نه؟؟؟؟؟؟

داروخانه آفتاب که دیگه اثری از آثارش نمونده و مترو شده

ته اون کوچه باریک که به نظرم خیلی دراز میومد و سالها بعد  که رفتم بهش سر زدم دیدم نه همچینم دراز نیست فقط واسه پاهای کوچیک من.......

کوچه های تنگ و تو در تو و رسیدن به کتابخونه مامانی

بوی رنگ.....بوی زندگی...عشق......کتاب......مهر.........جوهر........دستهائی که از چسب مایع پر شده

کاغذ و تاهائی که با انواع و اقسام مدلها قیچی شده

گوش سپردن به قصه خوانی مادر واسه بچه ها

مهر زدن کتابهاشون و احساس بزرگ شدن.......

دیدن تاتر.....رفتن به اردو.........کارهای سفال .........

با بوئیدن یه کتاب به گذشته ها پرتاب شدیم ......بس شیرین بود این رفت و برگشت چند دقیقه ای

چقدر دلم برای محل قدیمی ....شور و صفاش........چراغونیاش تو اعیاد مختلف....... دلم برای همه اینها تنگ شده

 

/ 0 نظر / 84 بازدید