دیگه نه به وبلاگم میرسم نه به خودم میرسم

البته به خودم که میرسم ولی خوبنیشخندباز دوباره تابستونو کلاسهای تابستونی البته امسال دیگه مثل سالهای گذشته خ ر نشدم  خجالت و دخترکو فقط دو سه تا کلاس اونم محدود نوشتم

چند سال قبل پدرم در میومد رسما از بس که میبردمو میاوردمو بعدشم عین جنازه میفتادم

والله به خدا ما واسه خودمون انقد وقت نمیذاریم که واسه بچه هامون میذاریم

آخرشم که بزرگ میشنو میرن دنبال کارشونو........

دیگه یواش یواش باید تو فکر جمع کردن وسایلم باشم

فکر کن بعد از 17 سال که یه جا بودی حالا بخوای اسباب ببری و بعدشم بچینی و ........واااای کی میره این همه راه

ستمه به خدامژه

به اون مستاجره زنگ زدیم که تو شهریور خالی کنه خونه رو هر چند که قرار دادش آذره

حالا ببینیم جدی گرفته قضیه رو دنبال خونه میره آیا؟؟؟؟؟؟

یا اینکه باید بذاریم تو آذر و سرما و ......

درسته که از مامانم دور میشم ولی بالاخره باید یه روزی مستقل میشدم دیگه نیست بچه ام از اون لحاظنیشخند

هر چند که حالا یه جوری شده اکثریت تو سن و سال من تازه ازدواج میکنن و پیوند مقدس زناشوئی میبندن

اینم یه مرحله از زندگیه دیگه

یه جورائی ذوق دارم واسه جای جدیدمون .......واسه اینکه دیگه فقط خودمونیمو خودمون نه البته

فکر میکنم خوب حالا پائیز بشه خودم میمونمو خودم چون بچه ها که دیگه میرن دنبال کار و تحصیل ولی خوبیش اینه که فاصلمون با مامانم با ماشین ده دقیقه ست

میتونم بیام بهش سر بزنم اون صبح تا بعدازظهری رو که بیکار و تنهام

دیگه آدم چقد بشوره و بسابه و بپزه و ........

راستی یه برنامه استخر فشرده ام واسه پائیز دارم

از اومدن ماه رمضونم ناراحتم

حس میکنم نظم زندگی آدم به هم میخوره

هر چند دم افطار و اون دعای ربنا رو دوست دارمو حال آدمو جا میاره ولی دروغ چرا سحراشو دوست ندارم

اینکه تو خواب نازی باید پاشی غذا گرم کنی.......

خدا کنه ماه رمضون دیر بیاد نیشخند

مادرشوهر اینام همگی با هم رفتن مشهد....جاشون خالی نباشه

دوستون دارم ، بای

 

/ 0 نظر / 5 بازدید