دل من.........

همینطوری که تو فکر و خیال خودمم و دارم راه میرم اونم نم نمک تا یهوئی تندش کنم

چشمم به همون زنی میفته که سالهاست هر از گاهی تو کوچه و خیابون گاها جلساتی که مامانم برگزار میکنه (ختم انعام و مولودی و افطاری و ...........از همین چیزهائی که خانومای پیر و پاتال دور هم جمع میشنو به خیال خودشون عباذت میکنن و 4 تا نصیحت تازه یاد میگیرن

دوباره میبینمش جثه ضعبفش اون چرخ میدون همیشگی که چند تا گونی ریز و درشتو به زور توش چپونده و با همون زور داره دنبال خودش میکشونه

بارها گفتم آخدا من طاقت ندارم اینجور چیزا رو نشون من نده دلم ریش میشه تا چند روز حال و روزمو نمیفهمم غذائی که میخورم کوفتم میشه میره پائین

باز دوباره نشونم میده اصلا شاید عمدا نشونم میده شاید قصد و غرضی داره دیگه باید بیایم به درگاهت بیفتیم التماس کنیم که اینجور چیزا رو از دید ما پنهان کن

سر چهارراه وایسادی پشت چراغ قرمز اون دخترکای گل فروش با چهره های کثیف و داغون ......

خلاصه میرمو میرم که نزدیکش بشم بهش کمک کنم بگم بده من ببرم

ولی انقد مناعت طبع داره که حاضر نمیشه

قضیه ش اینه که کوچه بالائی ماست خونه زندگی داشته دو تا پسر عینو دسته گل

شوهره که میمیره دو تا پسرا خونه رو میفروشنو مادره رو دربدر میکنن

با زور همسایه ها 13 میلیون بهش میدن خودشون میرن کرج خونه میخرنو مغازه و کلی زندگی توپو بعدشم که یه سراغی از این مادر بدبخت نمیگیرن

حالا این کارش شده هفته ای یه بار بره بازار جنس بخره بیاره بعد ببره مسجد یا تو همین جلسات بفروشه چند غازی واسه خودش جور کنه

چند وقت پیش مامانم اومد با یه مانتو میخواست ببینه خوبه یا نه؟؟؟؟؟؟

گفتم از کجا؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت همین خانومه

همون موقع سریع شال و کلاه کردم رفتم 4- 5 تا مانتو ازش گرفتم ولی تا چند روز حالم بد بود اگه بدونید چه خونه ای

یه زرزمینی که شاید 30 مترم نشه همه جاشم عکس قاب گرفته پسراشو زده بود اصلا دلم کباب شدااااااااااا کباب

میخواستم همون وسط بشینم گریه کنم

دیگه ببین چجوریه که هیچکی با من راحت نیستو هر کی میبینتم میگه چقد خودشو گرفته و واه واه انگار از دماغ فیل افتاده وایساد با من درد دل

که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از صبح دارم شماره پسرمو میگیرم جوابمو نمیده دلم واسش شور میزنه

یعنی کم مونده بود اون وسط مشته رو حواله صورت مبارکم بکنم که ای بابا ولشون کن اصلا بذار بمیرن راحت شی

پارسال داشتم با ماشین میومدم سمت خونه

دیدم طفلک داره تند تند میره رو به پائین واسش نگه داشتم گفتم کجا؟؟؟؟؟؟؟؟برسونمتون

گفت الان مدرسه نوه م تعطیل میشه میره قربونت برم زود منو برسون دم مدرسه

دور زدم و با شتاب رسوندمش

ولی تمام اون مسیر کوتاه بغضه داشت خفه م میکرد که اخه بی رحمی تا کجا؟؟؟؟؟؟

نوه رو هم از این زن بدبخت دریغ میکنید که اینجوری سر ظهر پای پیاده بدو بدو کنه تا برسه به دیدار نوه

پیاده ش که کردم این اشکه لامصب ناخوداگاه اومد

از دیروز تا حالام حالم بده

حال من دست خودم نیست چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟نمیتونم از فکرش برم بیرون خوب

کاش بچه های ما اینجوری بی رحم نباشن هر چند که در عاطقی بودن دختر شکی نیست

دوستون دارم بای

/ 0 نظر / 6 بازدید